تبليغاتX
عاشقانه




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





 


 

 

الهي که شفا پيدا کني تو
واسه دردات دوا پيدا کني تو

تو اين دنيا که بي وفاي رسمه
رفيق باوفا پيدا کني تو

عمرا تموم دنيا رو بگردي
مثل من عاشقي پيدا کني تو

نرو افسانه من ناتمومه
بدون اگه بري کارم تمومه

بهت گفتم بيا دنياي من باش
کنارت حتي مردن ارزومه

شنيدم تو دلت انگار ميگفتي
که عاشقي کجاست وفا کدومه

ميخوام به سردي سبام بخندم
وقتي مي بينمت با ديگروني

تو اوج گريه هام ميخوام بخندم
ميخوام داد بزنم تنهاي تنهام
ميخوام وقتي ميگم تنهام بخندم

منم تو شهر غم زندوني تو
غم وغصه ي دل ارزوني تو

نگو دوست دارم به يه غريبه
ميشه اون مثه من زندوني تو

 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 0:41 | |







 

 

رفتم تا بدوني فداي توام .  رفتم تا بفهمي چقدر دوستت دارم. اينبار با خستگي تمام رفتم. هيچكس غصّمو نمي خوره.  شايد تا يك ماه شايد تا هفت روز .   اما من رفتم تا بدوني براي تو مردم .  رفتم تا بدوني فقط براي تو زنده بودم. رفتم تا بفهمي بخاطر تو نفسم بُريد تو سينم .  دوست دارم احساسي كه الان دارم و بهت بگم: تمام بدنم يخِ اما صورتم داغِ داغِ   برام دعا كن   بخاطر رفتنم گريه نكن   اين دنياي لعنتي با همه شده حتي يك روز   ساخت   اما نوبت من كه شد سازشش نيومد     انگاري هيچ كدوم از دعاهام از اتاقم بالاتر نمي رفت      چه برسه به عرش اعلاء .  هيچ كدوم از حرفام و اوني كه اون بالا روي تخت پادشاهي نشسته نمي شنوه . من به آرزوهام نمي رسم، تمام آرزوهام و براي تو مي زارم و مي رم      غصّه نخور من كنارتم     اما با اين تفاوت مثل همشه منو نمي بيني    باهام صحبت كن مي شنوم به قول مهستس خودم مي رم ولي عكسم تو قاب مي شنوه حرف دل تو   و ولي بي جوابِ      غصّه نخور زندگي رنگارنگِ يه وقتايي دور شدنم قشنگِ    رفتم اما چه فايده كه بعد از من چه بسيار هستند   رفيقان كه جايم را پر كند    درد اين كه به جاي من گلِ سرخي را گذارند    اين زندگي خيلي بي وفاست اي زندگي نفرين به تو نفرين به هرچي عشقِ بي سرانجامِ     نفرين به هرچي عاشقِ نفرين به هركسي كه مي گه دوستت دارم خودم عاشقم به اين خاطر نفرين مي كنم خودمو تا برم  از اينجا تنهاي تنها  .  مي خوام تنهايي سفر كنم . مي خوام تنها برم تا بي نهايت .   نمي دونم براي خانم ها هجله ميزارن يا نه. اما دوست دارم بعد از رفتنم هجله داشته باشم مثل بابا بزرگم. دارم مي يام با شتاب و گريزان از اين دنيا. مي رم نمي خوام به پشت سر بندازم    حتي يه نگاه چون روبروم پر از روشني و پشت سر پر از سياهي و تباهي   .   خدا حافظ تنها دليل رفتنم    يه روزي اميد زندگيم بودي اما حالا .........    به اميد ذكر اسمت جون مي دم    گه گاهي بيا كنارم خوشحال مي شم حتي اگه همه باشن تو نباشي تو اونجا دلم برات تنگ مي شه


[+] نوشته شده توسط مرجان در 0:41 | |







   

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت با  یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرمر

هر لحظه جزاین دست مرا مشغله ای نیست

دیریست که ازخانه خرابانه جهانم

برسقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار او آواره ترینم

هر چند که تا منزل او فاصله ای نیست

 

                                    


[+] نوشته شده توسط مرجان در 13:30 | |







 

دیدی آخرش منو گذاشت و رفت       از زمین قلبمو برنداشت و رفت

دیدی آخرش منو دیوونه کرد               واسه رفتن همینو بهونه کرد

دیدی اون وعده هایی که رنگی بود      تمومش فقط واسه قشنگی بود

دیدی اون که دلمو بهش دادم             رفت و از چشمای نازش افتادم

دیدی اونی که گفت ماله منه                       دم آخر نیومد سر بزنه

دیدی خط زد اسممو از دفترش           رفت و اسفند نزدم دور سرش

دیدی اون نخواست برم به بدرقش         دیدی که باختم توی مسابقش

دیدی مهربونیا رو زد کنار            رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار

دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت      گفت شاید ببینمت توی بهشت

دیدی بی خبر گذاشت و رفت سفر     گفت بذار بمونه چشم اون به در

دیدی افتاد اسم من سر زبون            همشون گفتن به اون نا مهربون   

دیدی که دعا ها مستجاب نشد                 آخرم دلش واسم کباب نشد

دیدی لا اقل نزد به پنجره                   که بهم خبر بده می خواد بره

دیدی رفت بدون هیچ سر و صدا           ولی من سپردمش دست خدا

دیدی بی خدافظی روونه شد                دل من وقتی شنید دیوونه شد

دیدی قولاش و گذاشت تو چمدون          که دیگه نمونه از اونا نشون

دیدی با دل اینو در میون نذاشت    رفت و از خاطره ها نشون نذاشت

دیدی آخرش منو نظر زدن                 تو سر این دل در به در زدن

دیدی آخرش منو تنها گذاشت          تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت

یعنی رفته اونجا آشیان کنه                یا می خواسته منو امتحان کنه

دیدی حتی اون نگفت میره کجا              چه بده رسمای روزگار ما

دیدی خواستمش ولی منو نخواست         اینم از بازیای دنیای ماست

حالا چند روزیه که بدون اون            چشم من خیره شده به آسمون

امون از عاشقیای چند روزه        که فقط یکی تو شعرش می سوزه

چه کنم خدا پشیمونش کنه                     یا مثل من پریشونش کنه

رفت و دیگه نمیاد به شهر ما                بهتره بسپرمش دست خدا 

 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 13:30 | |







بهت نمیگم

 

 

 

 

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم

 

هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی  نمی خوام  ديگه خو

 

ابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه

 

 شونه گشتی که گریه کنی ، صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما بگو

 

 تا منم پا به پات گریه کنم .  اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول

 

می دم سکوت کنم  . اگه دنبال خرابه می گشتی .  تا نفرتتو توش خالی کنی ،

 

صِدام کن چون قلبم تنهاست .  اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم

 

اما باهات میدوم  . اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم

 

اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم


[+] نوشته شده توسط مرجان در 13:30 | |








[+] نوشته شده توسط مرجان در 13:30 | |







   

 

       

           بیرون نمی رود از خاطرم خیال وصالت

                         اگر چه نیست وصالی ولی خوشم به خیالت


[+] نوشته شده توسط مرجان در 12:4 | |







حتی او

ا


[+] نوشته شده توسط مرجان در 12:3 | |







با اینکه رفته

اون که يه وقتي تنها کَسم بود

تنها پناه دل بي کَسم بود

تنهام گذاشت رفت، رفت از کنارم

از درد دوريش من بي قرارم

خيال مي کردم پيشم ميمونه

ترانه ي عشق واسم مي خونه

خيال مي کردم يه همزبونه

نمي دونستم نا مهربونه

با اين که رفته اما هنوزم

از داغ عشقش دارم مي سوزم

فکرو خيالش همش باهامه

هر جا که مي رم جلو چشامه

دلم می خواد تا دووم بيارم

رو درد دوريش مرهم بزارم

اما نمي شه راهي ندارم

نمي تونم من طاقت بيارم

 

           


[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:59 | |







یه عالمه حرف ، نشونده بودم نوک زبونم تا وقتی روبروت نشستم دیگه معطل اومدن حرفا

 نشیم من فقط حرف بزنمو و تو هم فقط بشنوی ، یه عالمه خنده گذاشته بودم توی یه مشتم یه

عالمه گریه ام توی اون یکی مشتم تا تو حوصله هر کدومشو داشتی من اول اون یکی مشتمو

 برات باز کنم . می خواستم نزدیکتر از تمام آدمای دیگه کنارت بشینم اونقدر نزدیک که اگه

 توی دلمم حرف زدم تو بشنوی  

چقدر برای با هم بودنمون نقشه کشیده بودم که به هم چی بگیم چی کار کنیم ...

 

من اومدم ، با چه ذوقیم اومدم ، فکر می کردم توهم مثل من تمام دیشبو تا صبح پلکاتو روی

 

 هم نذاشتی تا بالاخره صبح بشه و با هم بودنمون شروع بشه ...

 

من اومدم اما ...   اما سرتو خیلی شلوغ بود ، من تنها مهمون تو نبودم تو اونقدر مهمون

 

داشتی که من توی صداشون ، نگاهشون  حضورشون گم می شدم ...       من تلمبار حرفم

 

هنوز روی زبونم بود اما  اونا اونقدر حرف برای گفتن داشتن که من ناخودآگاه حرفای خودمو

 

 قورت دادم ،

 

می گفتن تو غریبی اما این من بودم که اونجا غریبیم می شد ، هر چی نزدیکتر میومدم همه

 

جا شلوغتر می شد ، من می خواستم یه جا برم که فقط من باشم و تو باشی اما نبود ، هیچ جا

 

خالی نبود ... همش چشمامو می چرخوندم تا یه جا چشمای تو رو پیدا کنم که فقط به من زل

 

زدی اما تونگات   با همه بود . خب ، خب من یکم غصم گرفت  ، فکر می کردم منتظر من

 

 بودی اما تو چطور    می تونستی وسط اونهمه شلوغی ، وقتی همه دارن اسم تو رو صدا می

 

زنن ، قربون صدقت می رن ، وقتی همه دارن بوسه هاشونو روی وجب به وجب دیوارای

 

 خونت می ذارن ، وقتی توی نگاهشون اونهمه عشقو اشک نشسته باز وقت کنی و منتظر من

 

یکی بشینی ...

 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:58 | |







 

 

 

  اگه تنها شدنم ای خدا یه قسمته

پس بزار تنها بمونم تنهائی یه نعمته

خدا یار بی کسونه خدا خیلی مهربونه

تو برو با روزگارت چی می شه خدا می دونه

 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:55 | |







نفرين به اون کسايي که روي دلا پا مي ذارن . تا که مي بينن عاشقي ميرن و تنهات مي زارن .  نفرين به آدمايي که تو سينه ها دل ندارن عاشق عاشق کشين ، رحم و مروت ندارن

روزي با خودم فكر كردم اگر او را با غريبه اي ببينم شهر دل

 به آتش مي كشم ولي امروز حاضر نيستم كبريتي روشن كنم تا

 ببينم او كجاست

 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:55 | |







تقذیم به عزیزترین A

فرصت نشد بمونم و ،از تو نگهداری کنم

گفتم اگه ببینمت، دل کندنم سخت برام

اگه یه وقت بگی نرو ،رفتن پر از درد برام

گفتم صداتو نشنوم، ندیده از پیشت برم

پشت سرم زاری نکن، چیکار کنم، مسافرم

نامه رو تا تهش بخون، گریه نکن طاقت بیار

اشکاتو پاک کن عزیزم ،سر روی شونه هام بذار

باور نکن یه بی وفام، نامه میذارم و میرم

نه، گل من خدا نخواست،به تو بگم مسافرم

سهم من از تو دوریه، تو لحظه ای بی کسی

قشنگی قسمت ماست، که ما بهم نمی رسیم

همیشه زنده می مونن، با یاد تو ترانه هام

منو ببخش اگه بازم، اشکام چکید رو نامه هام

دیگه تموم شد فرصتم ،خاطره هام پیشت باشه

تموم خــــاطــــــرات خـــــوش خدا نگهدارت باشه

 

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش

 

اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش

 

منو ببخش اگه شبا ستاره ها را میشمارم

 

اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم

 

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم

 

منو ببخش اگه شبا فقط تو را خواب میبینم

 

منو ببخش اگه تو را می سپارمت دست خدا

 

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

 

منو ببخش اگه واسه چشمهای تو خیلی کمم

 

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

 

منو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم

 

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

 

                               منو ببخش.........

 

 

 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:53 | |







¸.•*´`*•.¸تقدیم به بهترینم¸.•*´`*•.¸

می خوام فقط با اشکام

با چشای سرخ و خیسم

تا زمونی که میتونم

واسه ی تو بنویسم

قسمت ما شده انگار صبر و صبوری

به خدا واست میمیرم

کافیه بگی چه جوری


[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:51 | |







 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:49 | |








[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:45 | |







تنهاتومیدانی

تنها تو می دانی ،تو می فهمی که مرگ عشق چیست؟

مرگ آرزوهای بزرگ چیست ؟

تنها تو می فهمی که عشق ،دوباره در دل کوچک کدام قناری جوانه می زند

تنها تو می دانی آرزوها

در چشمان حسرت بار کدام کودک تنها متولد می شود.

تنها،تو می دانی که دانستن عشق ،یعنی چه؟

تنها تو می دانی که فردا و امید یعنی چه؟

تنها تو می دانی چون رنگ عشق داری در چشمانت و بوی امید می دهد پیراهنت .

تنها تو می دانی چون صدای تو آرزوست.........


[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:43 | |







با تو بودن        تو را حس کردن                 تو را لمس کردن                تو را دیدن

روزگاری بود            گذشت                    چون لحظه ای که از پس       

نگاه عاشقانه ای می گذرد                  یا....چون عبور سایه ای              تند.

به پشت سر نگاه مکن                به فردا نیز،                     امروز را بنگر

که از لحظه ها             تنها امروز است                      که در خاطره ها می ماند....

پس لبخند بزن             به اندازه تمام لحظه هایی که        با هم بودیم

و احساس نکردیم            به اندازه تمام حرفهایی که          گفتیم        و نشنیدیم

به اندازه تمام لبخندهایی که          زدیم...                وندیدیم....

به قهرهایمان             به آشتی ها             وخنده ها و گریه هایمان

لبخند بزن            و مبار             مبار غصه را

و پنجره شکسته دل تنگم را                           به روی بارانی ترین

هوای چشمانت            مگشای              و روی این جاده های خاکی

و این فاصله ها            خط بکش                        با همان مدادی که

روزی دلهایمان را                      به هم اتصال داد           ........

مهربانم             دعایت را چون آبی                  پشت سر این مسافر بریز

و همان نگاه قشنگت را                        بدرقه راهم کن

و دلتنگم مباش            و اشک مریز             

که دلتنگم می کند            یاد هوای ابری چشمانت                 .......

مهربانم                              صدایم را با خود داشته باش

و نگاه محزون روزهای آخر را                  که احساس نکردی

و آسان گذشتی                    به خاطر بسپار                       و از یاد مبر.....

با تو بودن           تو را حس کردن          تو را لمس کردن               تو را دیدن

روزگاری بود ....

گذشت.

 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 11:42 | |







حدس

       

و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی

                                                  و قصر کو چک دل مرا خراب میکنی

 سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

                                                  ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی

من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم

                                                  و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

                                                  هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

                                                 تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

                                              که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی..


[+] نوشته شده توسط مرجان در 0:49 | |







من ميگم بهم نگاه كن

                       تو ميگي كه جون فدا كن

                                                  من ميگم چشات قشنگه

تو ميگي دنيا دو رنگه

                      من ميگم دلم اسيره

                                                تو ميگي كه خيلي ديره

من ميگم چشات و وا كن

                     تو ميگي منو رها كن

                                              من ميگم قلبمو نشكن

تو ميگي من ميشكنم من؟

                   من ميگم دلم رو بردي

                                             تو ميگي به من سپردي؟

من ميگم دلم شكستست

                    تو ميگي خوب ميشه خستست

                                                   من ميگم بمون هميشه

تو ميگي ببين نميشه

                   من ميگم تنهام ميذاري

                                               تو ميگي طاقت نداري؟

من ميگم تنهايي سخته

                   تو ميگي اين دست بخته

                                              من ميگم خدا به همرات

تو ميگي چه تلخه حرفات

                   من ميگم كه تا قيامت

                                               برو زيبا به سلامت!!!


[+] نوشته شده توسط مرجان در 0:48 | |







دوستت دارم

 گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با

 اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند.


با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کردم، مهربان و پاک بود. در

 آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم.


نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار

عشق. با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از

 تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند.


روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي

 شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.


منو نسپار به فصل رفته ي عشق


نذار کم شم من از آينده ي تو


به من فرصت بده گم شم دوباره


توي آغوش بخشاينده ي تو

 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 0:47 | |







خدا خر را آفريد و به او گفت: تو بار خواهي برد، از زماني که تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد. و همواره بر پشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود و پنجاه سال عمر خواهي کرد و تو يک خر خواهي بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من مي خواهم خر باشم، اما پنجاه سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس کاري کن فقط بيست سال زندگي کنم و خداوند آرزوي خر را برآورده کرد...

******************************************
خدا سگ را آفريد و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهي بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد. تو غذايي را که به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي کرد. تو يک سگ خواهي بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است. کاري کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد...

******************************************
خدا ميمون را آفريد و به او گفت: و تو از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم کردن ديگران کارهاي جالب انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي کرد.و يک ميمون خواهي بود.
ميمون به خداوند پاسخ داد: بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده کرد.

******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت: تو انسان هستي. تنها مخلوق هوشمند روي تمام سطح کره زمين. تو مي تواني از هوش خودت استفاده کني و سروري همه موجودات را برعهده بگيري و بر تمام جهان تسلط داشته باشي. و تو بيست سال عمر خواهي کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمي براي زندگي است. آن سي سالي که خر نخواست ، آن پانزده سالي که سگ نخواست و آن ده سالي که ميمون نخواست زندگي کند، به من بده.
و خداوند آرزوي انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي کند…!!!
و پس از آن،ازدواج مي کند و سي سال مثل خر کار مي کند مثل خر زندگي مي کند ، و مثل خر بار مي برد…!!!
و پس از اينکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي که در آن زندگي مي کند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي خورد...!!!
و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي کند؛ از خانه اين پسرش به خانه آن دخترش مي رود و سعي مي کند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم کند...!!!
و اين بود همان زندگي که انسان از خدا خواست !!!


[+] نوشته شده توسط مرجان در 0:23 | |







دلتنگمو ديدار تو درمان من است
بي رنگ رخت اين زمانه
زندان من است

هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد . . .


ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.

آنچنان جاي گرفتي تو به چشمو دل من ، كه به خوبان 2 عالم نظري نيست مرا . . .

 


[+] نوشته شده توسط مرجان در 0:23 | |







اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا                           خبرازسرزنش خارجفا نيست ترا      

      رحم بر بلبل بی رنگ و نوا نیست ترا                         التفاتی به اسیرا ن بلا نیست ترا           

                                                      

ما اسيرغم واصلا غم ما نيست ترا

با اسيرغم خود رحم چرا نيست ترا

جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است             رفتن و لاست ز کوی تو ستادن غلط است 

 تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد                    چون شود خاک برآن خاک گذارت باشد 

دگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ جفا کار نکرد

بشنو پند و نکن قصد دل آزرده خوش                        ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویبش


[+] نوشته شده توسط مرجان در 0:12 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall