|
خدایا سلام
این روز ها که می گذره بیشتر از همیشه ازت دور می شم و بیشتر از اینکه ازت دور می شم
بهت فکر می کنم . این روز ها که روز های بهت من اند و روز های غریب پیدا کردن خود
انگار درست روبه روی تو ایستاده ام . روبه روی پیدا کردن تو . اما پیدایت نمی کنم . می گردم
اما انگار رفته ای و هر بار که می خواهم یقین کنم نیستی عجیب خودت را نشانم می دهی .
خدایا نگاهم کن . من بنده ی عاصی توام . من بنده ی گناهکاری که دلم می خواهد همه ی
گناهانم را سر نبودن تو بشکنم . اما خدایا این انصاف نیست که وقتی می خوانمت و باز
می خوانمت گم می شوی و دور می شوی و وقتی که رها می کنم . مثل بیابان گردی که دیگر
هوس بادیه اش نیست . مرا بلند می کنی و تاب می دهی و پرتابم می کنی میان هجم سبزی
از مه .من آنجا ،تنها ، گم می شوم و دلم میان شب های تاریک گریه اش می گیرد . کاش
حداقل به جای فرشته هایت نوری از خودت را برای دلداری ام می فرستادی . خدایا وقتی خلقم
کردی وقتی ترسیدم که به زمین بیایم قول دادی که همیشه باشی . که همیشه کنارم باشی .
اما من گمت کردم سر راه آمدن به زمین وقتی کودکانه پی سیبی دویدم که روی سراشیبی
هبوط قل می خورد . تو هم که خدایم بودی رهایم کردی ؟ گذاشتی بدوم ؟ که بیفتم ؟ که بعد
خودم با دست های خودم یاد بگیرم که چطور برای بنده بودنت باید بلند شوم ؟ اما خدایا من
افتاده ام و حالا که سالهاست همینطور دارم قل می خورم هنوز نفهمیده ام چطور می توانم
بنده ی تو باشم . چطور ؟
|